حــال..

متن مرتبط با «941» در سایت حــال.. نوشته شده است

94

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الرحمن الرحیم وقتی منxa0ُ سین میرفتیم عزاداری _ُ xa0نذری میاوردن هروخت وارد میشدن همه حملهههههه اما ما عین موش مُرده ها همیطوری وامیستادیم نگا می کردیم تودلم هی میگفتم: دستتان درد نکنه مُو ..مُخوام لطفا؟!... از اون هایی بودم ک اگه سرمم می بریدن هیچ وقت واسه گرفتن نذری هم نمیرفتم دم در خونه ای/: عین اون دوشب اولی هیچی گیرمون نیومد الا یه جرعه آب:| اومدxa0ُ شبxa0ِ آخری ک رفتیم واسمون آش آوردنxa0ُ ازقضابه مام رسید عه بدونین انگارکه دنیاروبهمون داده باشنD: یآدِش بخیر...تودلم چیامیگذشت....

    ادامه مطلب